على محمدى خراسانى

36

شرح كفاية الأصول (فارسى)

مىآيد . با توجه به اين مقدمه مىپرسيم : شما مىگوييد كه موضوع له حروف يا مستعمل فيه آن خاص است مرادتان از اين خصوصيت و تشخص و جزئيت آيا جزئيت خارجيه است يعنى واضع كلمه من را براى افراد خارجى ابتدائيت وضع كرده ( مصاديق خارجى از قبيل ابتداء سير زيد در خارج از بصره به كوفه ، ابتداء شروع زيد به كتابت فلان امر و . . . ) يا مستعمل اين كلمه را در مصاديق خارجى ابتدا استعمال كرده ؟ يا اينكه مراد جزئيّت ذهنيّه است . يعنى واضع كلمهء من را براى مصاديق ذهنى ابتدائيت ( ابتدائهاى ملحوظ كه خواهد آمد . ) وضع كرده يا مستعمل در آن استعمال نموده ؟ شقّ اوّل اشكال : اگر مرادتان جزئيّت خارجيّه باشد اشكال ما اين است كه در بسيارى از موارد ستعمل فيه حروف جزئى خارجى نيست . بلكه كلى و قابل صدق بر كثيرين است . مثلا در انشائيّات وقتى مولايى به عبدش مىگويد : سر من البصرة الى الكوفة ، كلمهء من را در ابتداء كلّى استعمال كرده زيرا سير از بصره مىتواند . از هر نقطه‌اى از نقاط آن آغاز شود و نقطه معينى در نظر نيست . و نيز در اخبار از آينده مىگوييم : سوف اسير من البصرة باز هم كلمه « من » در ابتداء كلى به كار رفته زيرا معين نكرده كه از چه نقطه‌اى سير مىكنم و هزار نقطه را براى مبدأ مسير او مىشود فرض كرد . آرى آنجا كه از گذشته خبر مىدهد و مىگويد : « سرت من البصرة » مىتوان گفت كه من را در ابتداء خاص به كار برده چون سير ديروز او از نقطهء خاصى از بصره بوده نه كلى . پس خيلى جاها مستعمل فيه كلى است . نه جزئى و اين نقض بر تفتازانى است كه مىگفت : مستعمل فيه خاص است . و نيز نقض بر مشهور هم هست كه موضوع له را خاص مىدانستند زيرا وقتى مستعمل فيه عام بود موضوع له هم عام خواهد بود نه خاص ( چون ملازمه است . يعنى كسانى هستند كه موضوع له را عام بدانند و مستعمل فيه را خاص ولى از اين طرف كسى نيست كه مستعمل فيه را عام بداند و موضوع له را خاص بلكه هركس مستعمل فيه را عام دانسته موضوع له را هم عام مىداند تا مجازيّتى پيش نيايد . )